تربیت کودک و فراهم کردن خواسته های او و قناعت

محرومیت خلاف باور عامه باعث رشد نیست ... اشتباه نباید کرد... فکر می کنم محرومیت اصلا واژه منفی ایه و خوبی تو ذاتش نیست.
اما کم داشتن هم به معنای محرومیت نیست .محرومیت زاییده نگرش ماست. 
ممکنه چیزی از ما مفقود باشه ولی این به اون معنی نیست که ما از اون محرومیم. فقط وقتی از اون محرومیم که وجودش رو ضروری و لازم بدونیم و احساس نیاز باعث شه از نظر فکری به اون وابسته شیم. این رو گفتم که بگم نوع برخورد ما با امور تعیین کننده محروم بودن یا نبودن ماست. برا همینه که قناعت عین غناست. نگاه کنیم به مثال مامان میثم از خونواده سوار موتور و والیبال. این خونواده از نظر من اصلا محروم نیست. غنیه غنیه در عین نبود بعضی چیزها که برای دیگران ضرورت به حساب میاد.

من خانواده هایی رو دیدم که در عین وجود امکانات بسیار تفکر فرزندشون رو محروم بار میارن از بس که نداشته های خونواده رو بزرگ می کنند و گاه دل هم برای بچه طفلکیشون میسوزونن! عامیانه اما صریح اللهجه تر که بگم میگم اینها تفکرا گدا هستند. و بچه رو هم با ذهنیت یک گدا , یک موجود همیشه محتاج بار میارن.

در مورد سایر مسایل هم همینطوره.


مادر من از لوس شدن ما همیشه وحشت داشتند .چه زمانی که وسعت مال بود و دستشون کاملا باز بود و چه زمانی که نبود یک طور رفتار می کردند. و همین باعث شده بود که ما اصلا چیزی از  نوسانات مالی تا مدتها چیزی نفهمیدیم. و همیشه هم توجیه فراهم نشدن بعضی خواسته های معدود همون اصل مادرم بود که بچه هر چی رو که دید نباید بخواد و والدین هم هرچی اون خواست نباید در اختیارش بذارن.

شاید برای همینه که من اصلا نگاه مثبتی به این خواستنها ندارم.
خونواده ای رو دیدم که هر چیزی هر چیزی که فرزند نوجوانشون بخواد آنا در اختیارش میذارن و این بچه از حالا شده یک مصرف کننده پول دور ریز وحشتناک. همش هم به این دلیل که مادرش دایم میگه :«خب بچه است و دلش میخواد !» خب این بچه کی قراره نخواستن رو یاد بگیره؟ 

برای ملکه شدن  قناعت اصل اول به نظر من گوشزد کردن این نکته از همون خیلی کوچکی به بچه هاست  که کسانی حتی حداقل ها رو هم ندارند. من وقتی راحت چند میلیون پول رو صرف تعویض مبلمان خونم می کنم در حالیکه میشه آلامد نبود و با همون قدیمیها سر کرد و اون پول رو به زخم یه بنده خدایی زد دارم به بچه ام وحشیانه خواستن (ببخشید ولی این کار به زشتی همین صفته در نظرم)و نیاز دیگران رو ندیدن رو یاد میدم.
اما اگر بچه الاهم و فی الاهم والدینش رو دید خیلی چیزها براش جا میفته.

خیلیها در بچگی اجازه نداشتند در کوچه موقع بازی و یا در مدرسه بعضی چیزهای خاص رو بخورندچیزهایی که بودار بوده یا قیمتش بالاتر از وسع متوسط خونواده ها یا نوبرونه ها رو. برای من این قانون به قدری سختگیرانه بود که من هنوز هم وقتی می بینم یک آدم بزرگ تو زنگ تفریح تو دفتر مدرسه داره موز میخوره ناخوداگاه یه تکون می خورم. انگار که برهنه در ملا عام ظاهر شده باشه. همین اصل نه چندان بزرگ به نظرم ریشه بعضی عادات بد موجود در بچه ها رو می کشه. خیلی چیزها باید مخفی بمونه چون ممکنه باعث حسرت خوردن دیگران بشه. این به نظر من مراعات حدود داشتن و نداشتنه و احترام به نداشتن و بدل نکردن اون به حس محرومیت. منظورم اینه که ما نه تنها باید القای محرومیت به فرزندمون نکنیم بلکه باید یاد بگیره که اون هم با رفتارش به دیگران  القای محرومیت نکنه .






نمونه اش فرزند یک خونواده بسیار تحصیلکرده است که مادرش هی دایما جلوش براش دل میسوزنه که چرا باید از یک کشور غربی زندانی یک شهر کوچک در ایران شده باشد.
از کلاسهای مجهز و راحت اونجا رفته باشد تو کلاس محقر یک مدرسه غیر انتفاعی شهر

/ 0 نظر / 8 بازدید