قاصدک آمد و آورد خبر
که کجا مانده ای ای پا به سفر

خانه ما همه بوده ست گذر
تو فروخفته در این وادی شر؟

اگرت تاب حضر نیست، کهولی کمتر
وگرت پای سفر نیست، خموشی بهتر

تارها می تنی و پای خودت می بندی
لافها می زنی و بر لب خود می گندی

چشم بر چشمه خورشید چرا می دوزی
تو که جز خواب سحر هیچ نمی اندوزی؟

ف.ح

/ 0 نظر / 26 بازدید