یاداشتهای فرهنگی گاهگاهی

کاماروی خانواده و نثار فاتحه به روح گی دوبور...
نویسنده : حوریثا - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٩
 

داشتم با بچه ها صبحانه می خوردم. میزمان درست کنار پنجره بود تا از منظره محوطه هتل و جنگل ناهارخوران بر فراز آن حداکثر استفاده را برده باشیم( و گرنه در یک رستوران شهری  پنجره آخرین جایی است که ممکن است تن به نشستن کنار آن بدهم). یک کاماروی مشکی مقابل در هتل پارک کرده بود. منظورم اصلا کاماروهای هم نسل خودم نیست... یکی از این نسل آخریهایش بود... پلاکش هم گذر موقت بود... اهل توجه به اتومبیلها و جزییاتشان( مگر در موارد زیباشناسانه ) نیستم اما این یکی به دو دلیل نظرم را جلب کرد. این ماشین هم گذر موقت بود و هم کوپه. یک کوپه همیشه یک جوان و نهایتا دو جوان را به ذهن می اورد که یا مجردند و یا اگر مزدوجند از نوع انتخاب ماشینشان می شود فهمید اهل فرزندآوری یا نیستند یا فعلا به آن فکر نمی کنند. یادم است دوستی می گفت خودروهای کوپه تجلی خودمحوری و خودخواهی هستند نهایتا کسی کنار دستت بنشیند وگرنه هرکس که بخواهد عقب بنشیند چاره ای ندارد که با سختی و با احساس شدید اضافه یا طفیلی بودن این کار را انجام دهد... همین تداعیها به همراه نوع پلاک خودرو توقعاتی در ذهنم ایجاد کرد...این خودرو حتما متعلق به یک زوج جوان است که ... مدتی گذشت و راننده خودرو سروکله اش پیدا شد... یک مردجوان سیاهپوش حدودا سی ساله زیر ابرو برداشته... یک پسر لاغر و غمگین 4 یا 5 ساله همراهش بود... کلی خرت و پرت و بالش و ساک را چپاند ته ماشین... خانمش هم ظاهر شد با یک پسر همچنان لاغر و بی نشاط ده دوازده ساله... جاسازیها که تمام شد دو کودک بی حال و بی رمق از کنار صندلی خم شده راننده رد شدند و عقب نشستند. پدرو مادر هم سوار شدند و حرکت... و من ماندم و این سوال که سفر با دو کودک و آن هم با یک خودروی کوپه؟؟اصلا قصدم قضاوت یا بهتر بگویم پیشداوری درباره این خانواده به خصوص نیست سوالم یک سوال فرهنگی در بعد اجتماعی است. کسی که استطاعت خرید کامارو را دارد مطمئنا توان خرید یک خودروی خانواده استیشن یا سدان خوب را هم دارد پس چرا نباید سفرش را با اتومبیل راحتتری انجام دهد؟ چرا بچه ها نباید بتوانند مناظر بیرون را بهتر ببینند یا صندلی مخصوص امن خودشان را داشته باشند؟

در این سفر که رفتیم جاده پر بود از اتومبیلهای شیک گذر موقت و رفته رفته یک واقعیت برایم نمایان شد...من نقش بنگاههای اجاره خودرو را ازیاد برده بودم و میل مفرط بعضی را برای راندن اتومبیل رویاهایشان در سفر حتی به صورت اجاره...

چرا در سفر؟ یاد جمله ای از رمان "اتوگراف من" زیدی اسمیث افتادم که میگوید سفر نوعی نمایش و جلوه گری در عرصه جمعی است و برای همین بعضیها در مسافرتهایشان حتما بهترین لباسشان را می پوشند و حتما مراقبند که در چشم دیگران متمول و متعلق به طبقات بالای جامعه نمود پیدا کنند... و باز یاد "جامعه نمایش" گی دوبور افتادم و توصیف دقیقش از شرایط جامعه مدرن و اینکه چگونه "بودن" در جوامع گذشته تا حد "داشتن"  و سپس  تا حد "نمودن یا نمایش دادن" تنزل کرده...اینکه حیات ما تا چه حد بی بضاعت و فاقد اصالت شده است و به جای زندگی کردن همه حواسمان حتی دیگر به "داشتن" هم نیست بلکه معطوف به "نمایشِ داشتن" است...اینکه کالا تا چه حد بُتوار مورد پرستش قرار می گیرد آن هم نه به جهت امکانات و تسهیلاتی که ایجاد می کند بلکه به دلیل اعتبار نمادینی که به ما می دهد ... اینکه روابط اجتماعی ما حالا تابعی از همین نمایشها و اعتبارات نمادین است: عنوانها... شغلها... اموال... دوستان...و حتی عقایدمان همه کالاهایی شده اند برای کسب اعتبار نمادین... تا آنجا که حاضریم خورویی اجاره کنیم که با شرایط ما جور نیست و مایه راحتی مان هم نیست اما در عوض می تواند اعتبار نمادینی را به من ببخشد که آرزویش را دارم...می تواند چشمها را خیره کند و من را داراتر از انچه هستم "بنمایاند" بی انکه آن دارایی را اصلا "داشته" باشم.

شک نباید کرد که جامعه اهل نمایش چاره ای جز در افتادن به ورطه پر تلاطم یک سیستم اقتصادی قرض-سالار ندارد... آدمهایی که با قرض، داشتن چیزهایی را "نمایش " می دهند که نمی توانند راحت و نقد داشته باشندشان و به جای "زندگی" با داشته هایشان با بدهی هایشان "نمایش" می دهند ، نه اینکه زندگی کنند...