یاداشتهای فرهنگی گاهگاهی

قدیسان شهری (2)
نویسنده : حوریثا - ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٥/۱٥
 

 

1- توت نامه

هر آدمی درخت خودش را دارد، یکی با کاج حس پیوستگی دارد ، یکی با سپیدار؛ یکی چنارها را دوست  دارد و یکی هم سروها را. حتی اگر روزگارت را در غربت های بسیار سپری کرده باشی، آب و خاکت که تهران باشد ارادتت به چنار محرز است، انگار ناخودآگاه جمعی تهرانی ها فطرتا با چنار ایاغ است از بوی محجوبش گرفته که هر کسی تشخیصش نمی دهد تا برگ معروفش که همه به راحتی از برگهای سایر درختان تمیزش می دهند.
 اما به حکم یگانه بودن زندگی هر انسان ، آدمها کنار درختانی که با هویت جمعی شان پیوند خورده ، درختان شخصی تر هم دارند. لابلای کاج و توت که بزرگ شده باشی همین ها می شوند همبازیهای پای در خاک کودکیت که خوب می شناسیشان.
درخت توت موجود عجیبی است، آن قدرعجیب که عجیب بودنش به چشم نمی آید، آرام و بی سر و صدا بدون اینکه بفهمی کی و کجا سر از خاک در می آورد، نازک نهال محجوبی می شود و بعد بی حاشیه و بی تعلل یک راست به سمت اسمان می رود، وقتی که خیالش از دست یافتن به نور راحت می شود سر فرصت شاخه هایش را می گسترد و آرام آرام به بار می نشیند. جثه اش بزرگ که می شود و سایه اش که فراخ می شود ریز میوه های شیرینش را بر سر همه می ریزد: سخاوتمند و کم توقع و صبور. از کولش هم که بالا بروند تاب می آورد، آبش هم ندهند ریشه هایش را عمیقتر در خاک فرو می کند و روزی خودش را از آب های عمیق و نهان می گیرد.
از آن درخت های نازک نارنجی و پر توقع نیست که آبش بدهی، کودش بدهی، تیمارش هم که بکنی آخر سر میوه آفت زده ای به دستت می دهند. توت ها راز زیستن و دوام آوردن در دشواری های این خاک بی سامان را  قرن هاست که در خود حفظ کرده اند.

2- نشانی داده اند اهل خرابات...

زیر یک درخت توت. یک توت در چنارستان خیابان ولیعصر. بساطش را آنجا پهن می کند. می گوید بیسواد است، یک دستفروش بیسواد.(هر چه باشد سواد هم از آن اضافاتی است که به قول شیخ شبستری اسقاطش واجب است. در ضمن همین دیروز بود که از لزوم واژه شویی گفتم.) اما بساط دستفروشی اش یک فرهنگسرای ظاهرا کوچک است کاملا در تناسب با فضایی که با مرارت بسیار از شهر و شهربانش به امانت گرفته.
جنس هایش را می فروشد ، نه از سر تفنن که دقیقا برای امرار معاش اما در کنارش سختکوشانه به معناپروری در زندگی مشغول است: به رهگذران کتاب امانت می دهد، کالاهای تولید کنندگان کم سرمایه را عرضه می کند و نقاشی می کشد، در کانالش می نویسد و تصویری روشن و دقیق از تجربه حیاتش را به مخاطبانش نشان می دهد، نشریات دانشجویی فرهنگ گرا را می فروشد و هوای دستفروشان کم سن و سال دور و برش را دارد و حواسش جمع این است که به رغم همه ناملایمات «زندگی» کنند و جمعه هایش را هم صرف صفا دادن به این «زندگی» کرده است: @dastforooshebisavad
   
   خلاصه بگویم این دستفروش "بیسواد"، بی مزد و منت اما مسوولانه کاری را در گوشه پیاده رو چهارراه ولیعصر انجام می دهد که مدیران "فرهیخته" فرهنگی و شهری ما با حکمهای رسمی و بودجه های کلان و از پشت میزهایشان و به رغم تمام ادعاهای آسمان جنبانشان انجام نمی دهند.

فاطمه حسینی                   96/5/12
@far_hosseini                                                                     https://t.me/joinchat/AAAAAEE8evl4J1pscGQ2xA


 
 
سارقان فرهیخته!
نویسنده : حوریثا - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٥/۱٥
 

کاش سهراب سپهری الآن بود و می شد نظر امروزش را درباره لزوم و کیفیت "واژه شویی" پرسید چون شرایط واژگانی امروز ما خیلی متفاوت از زمانی است که سهراب در آن نوشت " واژه ها را باید شست، واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد". واژه شویی مورد نظر سهراب خیلی آرمانگرایانه و  بنیادستیز است چون  می خواهد فاصله دال و مدلول ، فاصله واژه و شئ را محو کند هر چند خودش هم ناامیدانه معترف است که "همیشه فاصله ای هست".
اما "واژه شویی" مورد نیاز روزگار ما از جنس دیگری است. اگر سهراب دلش می خواست از دل واژه به حقیقت اشیا برسد ما باید  واژه را در آب جاری صداقت کلی مشت و مال بدهیم تا به رنگ واقعی خود واژه قبل از دستمالی شدنش برسیم، حقیقت اشیا دیگر پیشکشمان!

بیچاره واژه هایی که مُد می شوند. وقتی مد شدند و سر زبانها افتادند دیگر می شوند کفش دم پا، هر که از راه برسد یا لگدشان می کند و یا به پایش می کشدشان. تجربه هم نشان داده که هر چیزی زیاد استفاده و ریخت و پاش شود باک معنایش شروع می کند به نشت کردن و خیلی زود تهی و معناباخته می شود.
 مثلا همین واژه فرهیخته. در جامعه ای که فرهنگش به شدت مریض احوال و ناخوش است آن قدر استعمال این واژه مرتبط با فرهنگ  زیاد و بی مناسبت شده که در دایره لغت من یکی، دیگر یک واژه تهی و معناباخته است. این روزها "فرهیخته" است که از در و دیوار می بارد و "فرهیختگان" اند که از سر و کولمان بالا می روند.  به زودی کودکان دبستانی و مهدکودکی هم "فرهیخته" خواهند بود، دانشجویان علی الخصوص دانشجویان دکتری و به طریق اولی اساتیدشان که جای خود دارند!

 از میان تمام اقشار این جامعه ، به گمانم فقط صنف محترم سارقان هستند که هنوز صفت فرهیخته را به خودشان نچسبانده اند. البته جای نگرانی نیست چون اگر کمی گذشت و اغماض به خرج دهند و به آن بخش از جامعه " فرهیختگان"  که مدتهاست پا در کفش ایشان کرده اند افتخار دهند و ایشان را رسما در صنف خود بپذیرند این مشکل عقب ماندن از قافله پیوند زدن خود به فرهیختگی خود به خود حل می شود: چه بگوییم سارق فرهیخته و چه  بگوییم فرهیخته سارق، واقعا توفیر زیادی ندارد.

کدام بخش را می گویم؟ همان بخشی که سالهاست کمر همت بسته است تا آموزش عالی این مملکت را مبدل به شوخی ای کند که هم مایه انبساط خاطر وهم باعث اخذ مدرک است. موافق نیستید؟ بسیار خوب، این سه موردی که نقل می کنم شاید نظرتان را عوض کند.

«مکان: دانشگاه دولتی فلان، دانشکده بهمان، اتاق مصاحبه آزمون دکتری»

_مقاله دیگه ای ندارین؟
_(با لبخندی ملیح و پرسشگر) چرا... ولی چونreview     است جایی هنوز نپذیرفته چاپش کنه، راستش دنبال یه استاد خوب و مطرح می گردم که قبول کنه اسمش رو رو مقاله بنویسم تا مقاله رو چاپ کنن!

«همان مکان»

_ در مورد این مقاله تون کمی توضیح میدین؟
_ بله، ولی داستانی داره خودش ، اگه اجازه بدین اول اونو براتون تعریف کنم.
_بفرمایین.
_ راستش من روحم هم از چاپ شدن این مقاله خبر نداشت (با اشتیاق و لبخند به صورت مصاحبه کنندگان نگاه می کند تا میزان شگفتی شان را بسنجد). یکی از دوستام خودش، همینطوری بدون این که من بدونم این مقاله رو از تز فوق لیسانسم در آورد و به اسم خودش و خودم چاپش کرد!
_ پس اسم استاد راهنمای فوق لیسانستون که روش نیست؟
_ نه دیگه، خب دوستم اسم خودشو جای اسم ایشون نوشته دیگه!

 «مکان: راهروی یک دانشگاه دولتی دیگر»

_تز دکتریتون کجا رسید، تموم شد؟
_نه ، فرصت اتمامش نیست فعلا.
_ بله، حق دارین با این همه مشغله. (خیلی دوستانه و مثلا خیرخواهانه) ببینم فیشهاشو که دارین؟ یکی رو پیدا می کنیم یه پولی بهش میدیم  براتون می نویسه و سر و تهشو هم میاره!

بله، من هم می دانم که سالهاست وضع بدین منوال است و حتی روی دیواردانشگاه هم برچسبهای تبلیغ نگارش پایان نامه دیده می شود. آن چیزی که بیشتر هراس انگیز است این است که این سرقت ها و خیانتهای علمی چنان متداول شده اند که حتی اظهارش در مصاحبه دکتری یا در گفتگوی دو همکار دانشگاهی هم دیگر عیب محسوب نمی شود. احتمالا ما تنها کشوری باشیم که از فرط علاقه به  مقوله فرهنگ به تولید انبوه سارقان فرهیخته روی آورده ایم!

فاطمه حسینی          96/5/11


 
 
دفع خطر احتمالی بالاخره شرط عقل هست یا نه؟
نویسنده : حوریثا - ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٥/۱٥
 

 

آقای رییس پلیس، امروز که روزنامه شهروند ادعاهای یکی از متهمان پرونده بنیتا را منتشر کرد، خیلی ها تعجب کردند، خیلی ها هم نه، چون تجارب گذشته شان توان تعجب در برابر چنین ادعاهایی را ازشان گرفته است.
مسلما عاقل کسی است که هرچیزی را باور نکند. نمی گویم حرفهای متهم درباره اهمال و بی توجهی کلانتری خاتون آباد را باور می کنم، اما عذرم را بپذیرید که از شنیدنشان تعجب هم نمی کنم. راستش منطقی هم نیست که از کسی که تجربه خوبی از مراجعه به پلیس ندارد توقع تعجب داشته باشیم.

بگذریم. وقتی مدرسه می رفتیم با اتکا به همین اصل شرطِ عقل بودنِ دفعِ خطرِ احتمالی، مجاب می شدیم که اعتقاد به معاد عاقلانه تر از نفی آن است. به طریق اولی دفع خطرهای احتمالی در مورد همین دنیا هم شرط عقل است.

نه! اشتباه نکنید. اصلا منظورم این نیست که حرفهای متهم راست است و پرسنل کلانتری خاتون آباد شرط عقل را به جا نیاورده اند و تماسهای ناشناس متهم برای خبر دادن از مکان اتومبیل رها شده پدربنیتا را جدی نگرفته اند. هرگز! من نه مدرکی برای قبول و نه دلیلی برای رد این ادعا ندارم. نمی توانم هم داشته باشم.

اگر پای این اصل را وسط کشیدم برای این است که قبل از این که سخنگوی محترم پلیس به خودش زحمت بدهد و بیاید اظهارات متهم را تکذیب کند و در پاسخ، گزارشی از پیگیریهای پرسنل خدوم و زبده پلیس به ملت ارائه کند، حتی اگر نیم درصد هم شده احتمال خطر حضور بعضی عناصر بی مسولیت و وظیفه ناشناس را در کلانتری های این مملکت بدهید. حتی اگر احتمال راست بودن ادعای متهم زیاد هم نباشد باز هم برای خودش خطری حساب می شود که دفعش واجب عقلی است. تنها با پذیرش این احتمال  است که می توانیدآن طور که باید و شاید و به حکم عقل این خطر مهلک را که اگر خطرناکتر از وجود جنایتکاران قسی القلب در اجتماع نباشد، کمتر از آن هم نیست دفع کنید.

فاطمه حسینی      @far_hosseini


 
 
قدیسان شهری (1)
نویسنده : حوریثا - ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٥/۱٥
 

                                                                                                                                              جوانک سریع از ماشینی که با عجله پارکش کرده بود پایین آمد و به دو به سمت ماشین جلویی رفت . راننده جلویی در تقلای پارک کردن ماشینش بود. جوانک با انگشت به شیشه زد، راننده شیشه را که پایین داد، به راننده گفت: "خیلی عذر می خوام. عمدی نبود، یه وقت سوتفاهم نشه." راننده بی خبر از همه جا پرسید: "بله؟" جوانک پاسخ داد: "اون بوق رو میگم که چند لحظه پیش زدم ، منظورم شما نبودین دستم یهو رفت رو بوق. باز هم ببخشید"و خداحافظی کرد و رفت.                                                                                                      فاطمه حسینی      @far_hosseini                                                                                                      


 
 
 
نویسنده : حوریثا - ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٥/۱٥
 

من شک ندارم که باید سارق اتومبیل پدر بنیتا و مسبب قتلش را نمونه تمام عیار محصولات آموزش و پرورش این مملکت دانست. آدمی که نه فقط مسائلش را  نمی تواند حل کند بلکه مساله های جدیدی هم برای گریز از حل همان مساله اصلی می سازد و طبیعی است کسی که قدرت حل مساله ندارد هیچ مساله ای را نتواند حل کند و نهایتا فاجعه بیافریند.
و یا کیست که نداند در مدارس ما هیچکس یاد نمی گیرد که گرمای یک اتومبیل در بسته مهلک است؟

می گویند قاتل بی رحم، اشتباه می گویند. او بی رحم و سنگدل نیست، فقط بی حس و «بیگانه» است. در تولیدات انبوه امروز آ.پ. موجودات این چنینی کم نیستند: بی حسی عاطفی، بی مسوولیتی و خود محوری توان اندیشیدن به دیگری و دیگران را از این بیگانگان گرفته است و گر نه سارق بودن و به رسمیت نشناختن مالکیت دیگران دلیلی برای این حجم از بی اعتنایی به سرنوشت دیگران خصوصا یک طفل نورس نیست.
اشتباه نکنید، فقط این سارق به خصوص نیست که به این بیماری مهلک اجتماعی دچار است، جامعه ما درست به دلیل وجود همان سیستمی که گفتم پر است از این قبیل بیماران، چه در کسوت پزشک و معلم، چه مهندس و کارمند، و چه قاضی و کارگر و چه...
گویا سرمایه اجتماعی ما دیگر چیزی جز همان صفرهای جلوی ممیز که پیشتر درباره شان گفتم نیست.
ما جامعه ای ساخته ایم پر از آدمهای بی اعتنا و پر اعتنا، پر از افراد «بیگانه» آنجا که پای خیر دیگران در میان است و پر از فضولان  همیشه نشسته بر مسند قضاوت وقتی که پای عیب دیگران وسط بیاید.


فاطمه حسینی
96.5.4


 
 
 
نویسنده : حوریثا - ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٥/۱٥
 

نگفتم شیفته به هیچ پرداختنیم؟ از صحت دیانت حجاب-محور مرحوم میرزاخانی گرفته تا موی مکشوف یک مجری پر حاشیه!
کاش این هیچها حداقل صفر جلوی یک بودند، از بخت بد و شاید از خِرَد خُردمان همه صفر جلوی ممیزند. تعیین کنید ماهیت آن ممیز را، اگر دیگر از عدد جلویش چیزکی مانده باشد...

فاطمه حسینی


 
 
خداحافظ ای صفرهای زیادی!
نویسنده : حوریثا - ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٥/۱٥
 

 

دبستانی که بودم چه زجری می کشیدم از این تفاوت تومن کوچه و خانه با ریال بی معنی مدرسه. هیچ درک نمی کردم که این صفر بیکاره دهان پر کنِ ریال اصلا چرا هست؟ آن قدر به نظرم مضحک و پر افاده می آمد که طی یک اقدام انقلابی در مساله هایی که برای خودم یا همکلاسانی طرح می کردم که معلم برای تقویت درسشان به من می سپرد کلا تومن را جایگزین ریالی کردم که جز با خجالت نمی توانستم بر زبانش بیاورم، همان خجالتی که اغلب بچه ها موقع کتابی حرف زدن دچارش می شوند.

هنوز هم نمی دانم این صفرها برای چه بودند؟ برای عذاب دادن مردم؟ برای ایجاد سوتفاهم موقع خرید؟ برای هدر دادن وقت آدمها با این پرسش چرند که «قیمتها به ریاله یا به تومن»؟برای پیچیده تر کردن پدیده ای به نام  «ایرانی بودن» که همینطوری هم خودش پر است از تعارف و کنایه و اغراق و پیچ و تابهای فکری و زبانی و رفتاری زاید؟

به گمانم این صفرهای زیادی نشانه ای بود از علاقه ما به هیچ_پردازی، به ور رفتن و اتلاف وقت بر سر هیچهای انبوه و متراکم، به از کاه کوه ساختن، به  باد و ورمهای پوچ.

راستش نوشتن این چند خط درباره صفرهای زیادی ای که دیگر نیستند هم خودش نمونه بارز  پرداختن به هیچ است.
اما کاش واقعا با صفرهای زیادی مان خداحافظی کنیم!
فاطمه حسینی                                                            96.5.2


 
 
دَم داوود یا دَم حمام؟مساله این است!
نویسنده : حوریثا - ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٥/۱٥
 

 

1⃣ فکر نمی کنم کسی پیدا بشود که در عمرش در حمام آواز نخوانده باشد. دست کم بیشتر آدمها تجربه این  هنرنمایی امن و راحت را دارند. در حمام آواز خواندن محاسنی دارد که نمی شود راحت از کنارشان گذشت و نادیده شان گرفت. مثلا خیالت راحت است که  صدای کلاغ را هم که داشته باشی با انعکاسش در فضای بسته چیزی می شود شبیه چهچه گلپا (یا دست کم خودت اینطور فکر می کنی!)  حسن دیگرش هم این که کسی نمی تواند بگوید نخوان که از صدایت خوشم نمی آید، چون هر چه باشد حمامها هم چاردیواری و تبعا اختیاری اند، تازه در حمام برای کسی جز خودت  که نمی خوانی،( یا دست کم اینطور وانمود می کنی!) از همه مهمتر هم این که  کسی نیست روی دستت بلند شود ، خودت هستی و خودت، تکخوان بی رقیبی که کسی به درست یا خارج خواندنش کاری ندارد، اصلا اراجیف هم که بخوانی باز مشکلی نیست. خلاصه، تجربه منحصر به فردی است ، فقط اشکالش این است که خوانندگان حمامی را نه کسی هنرمند می داند و نه تاریخ هنر آنها را به یاد می آورد.
                                                                                                          2️⃣سالها پیش که ترم اول لیسانس بودم، سر کلاس معارف اسلامی استاد اشاره ای به اهل کتاب داشت که مضمونش از خاطرم رفته. اما آن چه خوب در خاطرم مانده تعجب چند همکلاس بود که نمی دانستند زرتشتیانی هنوز" در ایران زندگی می کنند! من هم از تعجب آنها تعجب کردم : مگر می شود حداقل هجده سال در مملکتی زندگی کرده باشی و بعد هنوز از چنین چیزی خبر نداشته باشی!  
                                                                                                                 3️⃣ در فهرست بی انتهای الطاف خداوند به حقیر، یکی همین رشد کردن در تماس با سایر ادیان بوده است، درست از همان بدو تولد!  در محله ای بزرگ شدم که همسایه های ارمنی و آشوری و زرتشتی کم نداشتیم. همه آرام و بی دغدغه یک جا زندگی می کردیم، هم حرمت و هم هوای هم را داشتیم. اگرچه این تفاوت کوچکی نبود اما گویا همه طبق یک توافق نانوشته کنارش گذاشته بودند و فقط به اشتراک دیوارها و کوچه ها و خیابانها و هوایی که نفس می کشیدیم تکیه می کردند.با این حال خیلی ملایم در دیانت همدیگر سیر می کردیم: ما مهمان مناسبتهای آنها بودیم و آنها هم مهمان مناسبتهای مذهبی ما.
 همسایه آسوری مان کاج عیدشان را نگه می داشت تا ما در چهارشنبه سوری بسوزانیمش. همسایه زرتشتیمان که بدون چادر مشکی به مسجد قدم نمی گذاشت، تا قبل از پیدا شدن سر و کله یک "خانم جلسه ای" در محله و گوشزد احکام فقه سنتی در باره اهل کتاب ،پای ثابت جلسات ختم انعام بود و هنوز هر وقت "امام بطلبد" به زیارت امام رضا می آید، همسایه مسیحی مان و پسرهایش همان قدر مقید عزاداری محرم اند که هر شیعه معتقدی. فردای روزی که در ایام نوجوانی به اهل خانه اعلام کردم که قصد تحقیق در دین دارم و باید کتابهایشان را بخوانم، یک کارتن کتاب جمع آوری شده از همسایگان غیر مسلمانمان در انتظارم بود. هر کدامشان هر کتابی را که مناسب دیده بود برایم فرستاده بود ، اقبالی بود برایم که شاید حتی برای یک محقق حرفه ای در آن روزگار جز با سر زدنهای بسیار به این کتابخانه و آن کتابخانه میسر نمی شد.
                                                                                                               4️⃣ اما حالا از آن محله رنگارنگ جز اندکی رنگ باقی نمانده است: مهاجرتهای این ده-پانزده ساله اخیر و خالی شدن ذهن محله از باورهای دیگر رفته رفته راه را برای تفکرات سیاه و سفید باز می کند، تفکراتی که حد افراطی آن را در نواحی ای می بینیم که سابقه طولانی تری از تک رنگی دارند : کم نیستند شهرهایی که چون غیر مسلمان بودن محلی از اعراب ندارد لاجرم مسلمانان دیگر "خارج از اسلام " تلقی می شوند و همین کانون های همگن سازیند که با کشیدن حصاری به دور خود و تاراندن باورهای متفاوت، تافته های جدابافته ای را خلق می کنند که مست توهم حقانیت و برتری جویی خود به آسانی طعمه رفتارهای افراطی می شوند . چقدر بد اگر که این چند کانون زمام ذهن یک ملت را در دست بگیرند. 
                                        
 5⃣تکخوان حمامی هر قدر هم که به گوش خود خوش صدا بیاید همان بهتر که در حمام بخواند و سودای رهبری همسرایان را از سر بیرون کند.                                                                                                                                             داوود را ببینید...در کوه و دشت آواز می خواند و در و دشت و جانوران نغمه هایش را همراهی می کنند. در انزوا، در فضای بسته نمی خواند چون از درستی آنچه می خواند اطمینان دارد و از آن که دیگران باز بخوانندش نمی هراسد. بی جهت نیست که وارثش سلیمان است که زبان جانوران را می داند، زبان آدمیان که جای خود دارد، و زبان مخلوقات خدا را که دانستی ملک و قدرت از آن توست.
فاطمه حسینی         96/5/14
@far_hosseini


 
 
← صفحه بعد صفحه قبل →