یاداشتهای فرهنگی گاهگاهی

آموزش قرآن با طعم دنیا
نویسنده : فاطمه حسینی - ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٩
 

از زبان رفیق شفیق صادق القولی شنیدم که یکی از قاریان "بین المللی" در کرج کلاس قرآنی دایر کرده با دفتر و دستک آن چنانی و بابت حفظ "تضمینی" قرآن به صورت خصوصی 60 میلیون تومان! وبه صورت جمعی 6 میلیون تومان اخذ می کند و شاهدش هم یکی از اقوامش بود که فقط استطاعت همین 6 میلیون را داشته و ثبت نام کرده و چون نتوانسته و منصرف شده ده درصد یعنی ششصد هزار تومانش را "مسترد" نکرده اند!

اصلا کاری ندارم که بنابر نظر خیلی ازفقهای بزرگ اخذ اجرت برای آموزش قرآن و طبابت و قضاوت و غسل و نماز میت و... حرام است (که البته خود این موضوع بحث مفصل و جداگانه ای را می طلبد) اما بعید می دانم آن عده از فقها هم که حکم به جواز مطلق اخذ اجرت بر انجام واجبات داده اند بتوانند در برابر این "اجرت عظیم" سکوت کنند. بالاخره قرآن تجارتخانه دنیا که نیست که بخواهیم مبدل به محل کسب و درآمدمان بکنیمش!  فرق ما با فریسیانی که عیسی مسیح (ع) با تازیانه از معبد بیرونشان راند در چیست؟ اما ظاهرا این جناب قاری معظم تمام "اجرا عظیما" قرآن را  "اجرت عظمی "دیده است!

خواهش می کنم نفرمایید که ارزش قرآن بیش از این مبالغ است و این مبلغ در برابر ارزش عظیم قرآن ناچیز است و چه و چه! خود قرآن تکلیف ما را در برابر این قبیل استدلالها روشن کرده، آنجا که در سوره یاسین حبیب نجار دوان دوان از آن سوی شهر خود را به مردم می رساند تا به آتها بگوید از رسولان پیروی کنند چرا که خود هدایت یافته اند و اجرت هم نمی طلبند! برای خود من همنشینی  این دو خصوصیت به صورت معیاری خدشه ناپذیر درآمده است که چه بسا مانع شده است از افتادنم به دام این به اصطلاح اهل معنای در حقیقت معطوف به دنیا!

قسمت تاسف برانگیزتر ماجرا اینجاست که برای تبدیل هر امری اعم از مقدس و نامقدس به تجارت نیاز به وجود سیستم عرضه و تقاضاست. پس ضرورتا اگر عرضه ای تا این حد هنگفت وجود دارد  تقاضایی بوده که آن را پدید آورده است و این تقاضا را باید در سیستم ضعیف اداری و قانونی ایران جستجو کرد:نمونه اش ارتقای رتبه کارمندی با حفظ  قرآن! تخفیف مجازات با حفظ قرآن! کسر خدمت با حفظ قرآن! حضرات تازه در خلوت کلی هم به خود بالیده اند که ابزار تشویقی برای اشاعه "فرهنگ قرآنی" خلق نموده اند! غافل از اینکه با کم خردی و سهل انگاری تیشه برداشته اند و به جان فرهنگ قرآن و روح دیانت که اخلاص باشد افتاده اند و فرصت دکانسازی ازقبل قرآن را به حافظان  غیر حافظ قرآن داده اند : از قضا سرکنگبین صفرا فزود...


 
 
کاماروی خانواده و نثار فاتحه به روح گی دوبور...
نویسنده : فاطمه حسینی - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٩
 

داشتم با بچه ها صبحانه می خوردم. میزمان درست کنار پنجره بود تا از منظره محوطه هتل و جنگل ناهارخوران بر فراز آن حداکثر استفاده را برده باشیم( و گرنه در یک رستوران شهری  پنجره آخرین جایی است که ممکن است تن به نشستن کنار آن بدهم). یک کاماروی مشکی مقابل در هتل پارک کرده بود. منظورم اصلا کاماروهای هم نسل خودم نیست... یکی از این نسل آخریهایش بود... پلاکش هم گذر موقت بود... اهل توجه به اتومبیلها و جزییاتشان( مگر در موارد زیباشناسانه ) نیستم اما این یکی به دو دلیل نظرم را جلب کرد. این ماشین هم گذر موقت بود و هم کوپه. یک کوپه همیشه یک جوان و نهایتا دو جوان را به ذهن می اورد که یا مجردند و یا اگر مزدوجند از نوع انتخاب ماشینشان می شود فهمید اهل فرزندآوری یا نیستند یا فعلا به آن فکر نمی کنند. یادم است دوستی می گفت خودروهای کوپه تجلی خودمحوری و خودخواهی هستند نهایتا کسی کنار دستت بنشیند وگرنه هرکس که بخواهد عقب بنشیند چاره ای ندارد که با سختی و با احساس شدید اضافه یا طفیلی بودن این کار را انجام دهد... همین تداعیها به همراه نوع پلاک خودرو توقعاتی در ذهنم ایجاد کرد...این خودرو حتما متعلق به یک زوج جوان است که ... مدتی گذشت و راننده خودرو سروکله اش پیدا شد... یک مردجوان سیاهپوش حدودا سی ساله زیر ابرو برداشته... یک پسر لاغر و غمگین 4 یا 5 ساله همراهش بود... کلی خرت و پرت و بالش و ساک را چپاند ته ماشین... خانمش هم ظاهر شد با یک پسر همچنان لاغر و بی نشاط ده دوازده ساله... جاسازیها که تمام شد دو کودک بی حال و بی رمق از کنار صندلی خم شده راننده رد شدند و عقب نشستند. پدرو مادر هم سوار شدند و حرکت... و من ماندم و این سوال که سفر با دو کودک و آن هم با یک خودروی کوپه؟؟اصلا قصدم قضاوت یا بهتر بگویم پیشداوری درباره این خانواده به خصوص نیست سوالم یک سوال فرهنگی در بعد اجتماعی است. کسی که استطاعت خرید کامارو را دارد مطمئنا توان خرید یک خودروی خانواده استیشن یا سدان خوب را هم دارد پس چرا نباید سفرش را با اتومبیل راحتتری انجام دهد؟ چرا بچه ها نباید بتوانند مناظر بیرون را بهتر ببینند یا صندلی مخصوص امن خودشان را داشته باشند؟

در این سفر که رفتیم جاده پر بود از اتومبیلهای شیک گذر موقت و رفته رفته یک واقعیت برایم نمایان شد...من نقش بنگاههای اجاره خودرو را ازیاد برده بودم و میل مفرط بعضی را برای راندن اتومبیل رویاهایشان در سفر حتی به صورت اجاره...

چرا در سفر؟ یاد جمله ای از رمان "اتوگراف من" زیدی اسمیث افتادم که میگوید سفر نوعی نمایش و جلوه گری در عرصه جمعی است و برای همین بعضیها در مسافرتهایشان حتما بهترین لباسشان را می پوشند و حتما مراقبند که در چشم دیگران متمول و متعلق به طبقات بالای جامعه نمود پیدا کنند... و باز یاد "جامعه نمایش" گی دوبور افتادم و توصیف دقیقش از شرایط جامعه مدرن و اینکه چگونه "بودن" در جوامع گذشته تا حد "داشتن"  و سپس  تا حد "نمودن یا نمایش دادن" تنزل کرده...اینکه حیات ما تا چه حد بی بضاعت و فاقد اصالت شده است و به جای زندگی کردن همه حواسمان حتی دیگر به "داشتن" هم نیست بلکه معطوف به "نمایشِ داشتن" است...اینکه کالا تا چه حد بُتوار مورد پرستش قرار می گیرد آن هم نه به جهت امکانات و تسهیلاتی که ایجاد می کند بلکه به دلیل اعتبار نمادینی که به ما می دهد ... اینکه روابط اجتماعی ما حالا تابعی از همین نمایشها و اعتبارات نمادین است: عنوانها... شغلها... اموال... دوستان...و حتی عقایدمان همه کالاهایی شده اند برای کسب اعتبار نمادین... تا آنجا که حاضریم خورویی اجاره کنیم که با شرایط ما جور نیست و مایه راحتی مان هم نیست اما در عوض می تواند اعتبار نمادینی را به من ببخشد که آرزویش را دارم...می تواند چشمها را خیره کند و من را داراتر از انچه هستم "بنمایاند" بی انکه آن دارایی را اصلا "داشته" باشم.

شک نباید کرد که جامعه اهل نمایش چاره ای جز در افتادن به ورطه پر تلاطم یک سیستم اقتصادی قرض-سالار ندارد... آدمهایی که با قرض، داشتن چیزهایی را "نمایش " می دهند که نمی توانند راحت و نقد داشته باشندشان و به جای "زندگی" با داشته هایشان با بدهی هایشان "نمایش" می دهند ، نه اینکه زندگی کنند...