تربیت دینی میتونه دو معنی بده یکی یعنی چطور بچه رو با آموزه های دینی و شرعی آشنا کنیم
یکی هم یعنی اینکه چطور کل تربیت کودک دین محور باشه. یعنی بچه یاد بگیره هر حرکتش تو چارچوب دین باشه و در هر امری هم خدا مد نظرش.
من فکر می کنم این دومی باید اسا کار والدین باشه به این دلیل که چون که صد آید نود هم پیش ماست. دلیلم هم ان نسکی و...لله رب العالمین است.
منتها توی جامعه امروز ما تربیت دینی دچار یک تنزل معنایی تاسف بار هم شده...در بین بعضی خانواده هایی که خودشون یک مقدمات ابتدایی دینداری رو رعایت نمیکنند میل به *تربیت دینی* فرزند برای مقطع خاصی وجود داره تا فرزند معمولا دختر سن بلوغ رو در امان پشت سر بگذاره... و منظور از این تربیت دینی اینه که بچه مدتی با مظاهر دینداری در مدرسه و مهد سرگرم باشه فقط تا وقتی که به سن رشد و تمیز برسه... بعد هم باید رویه خانواده رو پیش بگیره...
من فکر می کنم علاوه بر مشاهده رفتار پدرو مادرهویت دینی بچه از همون کودکی باید ساخته بشه. یعنی بدونه چرا پدر و مادرش اینطورن و این چرا باید طوری پاسخ داده بشه که نقطه کوری توش نباشه. و بدونه که از اون چه توقعی میره و در موارد مختلف چه طور بایدرفتار کنه.
من چیزی که تو خانواده های حالا می بینم اینه که بی توضیح رفتار می کنند یعنی بچه ممکنه فکر کنه که خوب این یه مدل زندگیه و بدیلهای دیگر هم همین اندازه مقبولند. یعنی علت و زیربنای این رفتار رو نمی دونه از لحاظ ایدیولوژیک جاهل میمونه.
مرحوم پدر من تکلیف هویت دینی ما رو برای من و خواهرم روشن کرده بودند .یعنی توی یک بازی کودکانه از ما می پرسیدند بنده کی هستی، امت کی هستی و شیعه کی هستی و ما جوابها رو از همون 2 یا 3 سالگی تند تند می گفتیم. شاید مرحوم پدر من رو در مقایسه با خانواده های اغلب دوستان در اینجا ,بر حسب ظاهر اصلا نشه مذهبی دونست ولی خیلی چیزها رو که خونواده های مذهبی هم رعایت نمی کنند و به نظرم اتفاقا اون کنه دینه رعایت می کردند و به ما هم می گفتند که چرا باید این کار رو کرد. در عین حال به ما در دوران دبستان گفتند که تا 18 سالگی مسلمونیم و بعد اگر خواستیم مختاریم که دینمون رو عوض کنیم و این رو واقعا جدی می گفتند. خودشون اوستا و انجیل رو برای خوندنم فراهم کردند.
من و خواهرم خیلی خیلی طلب اسباب بازی نمی کردیم ...
مادرم یک جعبه اسباب بازی داشتند که طبق شرایط و با توجه به رفتار ما بهمون هر از گاهی یکیش رو جایزه می دادند
ما رو اسباب بازی فروشی نمی بردند
اما اون اسباب بازیهای واقعا انگشت شماری رو هم که ازشون خواستیم مثل یه پیتی پیتی بنگ بنگ و یه خونه/چادر رو هرگز زیر بار خریدنش نرفتند. راستش همیشه فکر می کردم بچه رو نباید به اسباب بازی فروشی برد. حداقل تا یک سنی که معنی حرف ما رو خوب بفهمه. اینطوری ما می تونیم اسباب بازیهای مناسبش رو براش خودمون تهیه کنیم و نه هر چی که او هوس می کنه اما حالا گویا باید در این مورد تجدید نظر کنم. تعیین یک بودجه مشخص هم در ماه به قاعده مند شدن خواستهای بچه ها کمک می کنه. من وقتی بزرگتر بودم روزانه مبلغی رو از مادرم می گرفتم که هر چیز مازاد بر نیازهای روزمره ام رو خودم باید با اون تهیه می کردم. من پولهامو جمع می کردم برای خرید کتاب و برای خرید لوازم نقاشی هم مرحوم پدرم به دادم می رسید
نظر مادرم این بود که هرچی بچه میخواد رو نباید بهش داد خصوصا اگر اون بچه من بودم!
یکی از نگرانیهای والدین اینه که تربیت فرزندشون تا چه حد متاثر از محیط بیرون از خانه خواهد بود. تضادهایی که گاه بین تربیت خانگی و مقتضیات زندگی اجتماعی پیش میاد میتونه پدر و مادر رو نگران از بین رفتن زحماتشون کنه.
پسر من هنوز تو سنی نیست که محیط اطراف خیلی براش تعیین کننده باشه دست کم من هنوز با تضادی قرار نیست مواجه بشم.
اما تفاوتهایی هست بین محیط دیداری پاستوریزه ایران و غرب. مثلا شما وقتی تو شهر راه میرین بیلبردهای تبلیغاتی یا تصویر مدلهای عریان یا نیمه عریان بسیار متداوله. من از خودم می پرسم که پسر من امکان دیدن بعضی چیزها رو در خانواده نداره اما تو خیابون که می بینه. تابستون هم که میشه به قول همسرم واویلاست. ما زمستونها بیشتر بیرون میریم . از طرفی نوع بی بند وباری تو ایران با اینجا فرق داره.
و باز بعضی وقتها من از خودم می پرسم ایران برای رشد روحی و معنوی محمدعلی بهتره یا اینجا. و همین قدر بهتون بگم با توجه به مقایسه هایی که می کنم فقط به این نتیجه رسیدم که تصمیم رو به خداوند واگذار کنم چون واقعا من نمی تونم به نتیجه ای برسم. هستند خونواده هایی در اینجا که بچه رو مسلمون و مقید بار میارن با یک پشتوانه ایدیولوژیک قوی که هیچ چیز خللی درش ایجاد نمی کنه. و هستند خونواده هایی که بچه تا پاش به مدرسه میرسه میخواد روسریشو بر داره .البته این مورد مربوط به یه خونواده اندونزیایی بود که دخترشون از کوچکی حجاب داشت. کاری ندارم کار درستی کرده بودند یا نه فقط میخواستم تاثیر محیط رو بگم. البته من تو همون ایران هم بچه هایی از خونواده هایی شدیدا مذهبی یا متعصب دیده بودم که تحت تاثیر محیط حجاب رو املی میدونستن و نمی خواستن از قافله همکلاسیها عقب بمونند و میوفتادند پی مو بیرون گذاشتن و مانتو تنگ و...واگر هم تو دبیرستان جون به در می بردند تو دانشگاه امروزی می شدند یا حتی بعد از اشتغال!
یادمه یکی از نزدیکانم وقتی به خارج میومد و 10 سالش بود نماز میخوند و من چه لذتی می بردم از 3 تایی نماز خوندن با او و خواهرم. حالا به قول خودش فقط فکر میکنه خدایی هست و دین و آیین رو از زندگیش به کل حذف کرده. ادم متحجد هم بوده که تا پاش به غرب رسیده انقدر مجذوب خوبیهای غرب شده که همه اش رو با بدیهاش در جا پذیرفته و زن و زندگی رو رها کرده و غربی غربی زندگی مردن رو پیش گرفته, با همه آزادیها و بی قیدیهاش...
ادمهایی هم بودند که اینجا محکمتر شده اند.
اینها رو گفتم که بگم شاید تنها نوع تفاوت اینجا با اونجا تفاوت ابتلا و امتحان باشه هر چند ممکنه به نظر سختتر باشه شرایط اینجا , اما باید بگم که اینجا محاسنی هم داره. ریا اینجا معنایی نداره . اگر بچه ای اینجا بزرگ شه میشه امیدوار بود که نظم رو درستکاری و صداقت رو نه فقط از خونه که تو جامعه هم یاد بگیره.نمی دونم این جمله از سید جماله یا د.شریعتی: من در غرب مسلمان ندیدم اما اسلام رو دیدم. اینجا مسلمان زیاده اما اسلام نمی بینم. و البته این یک حقیقت غیر قابل انکاره.
من اینجا شب که می خوابم قطع به یقین می دونم هیچ کس تو این شهر گرسنه نخوابیده و اگر فقیره یعنی نمی تونه هر لباسی بپوشه یا هر جا که میخواد بره یا هر چی میخواد بخره. مسکن و تغذیه اش حداقل تامینه.
می دونم ارتشا اونقدر جرم نا بخشودنییه که کمتر کسی جرات داره بهش فکر کنه. هدیه دادن و گرفتن تو روابط کاری یکی از زشتترین کارهاست.
و هر کارمندی تو هر اداره موظفه کار شما رو حتی المقدور همون روز انجام بده و براتون وقت بذاره حتی اگر از خارجی خصوصا از نوع محجبش متنفر باشه .
و....راحت بگم یه نگاه به نهج البلاغه بکنید یک نگاه به سیستم اجتماعی و اداری اینجا. شباهتش تکان دهنده است.
حالا با این محیط کمتر کسی ترس اون رو داره که مبادا بچه اش تو مدرسه ریاکاری و چاپلوسی رو یاد بگیره .
اما از طرف دیگه ترس این هست که همکلاسیش رو برهنه ببینه! یا چیزهایی رو بدونه که لازم نیست بدونه.
محرومیت خلاف باور عامه باعث رشد نیست ... اشتباه نباید کرد... فکر می کنم محرومیت اصلا واژه منفی ایه و خوبی تو ذاتش نیست.
اما کم داشتن هم به معنای محرومیت نیست .محرومیت زاییده نگرش ماست.
ممکنه چیزی از ما مفقود باشه ولی این به اون معنی نیست که ما از اون محرومیم. فقط وقتی از اون محرومیم که وجودش رو ضروری و لازم بدونیم و احساس نیاز باعث شه از نظر فکری به اون وابسته شیم. این رو گفتم که بگم نوع برخورد ما با امور تعیین کننده محروم بودن یا نبودن ماست. برا همینه که قناعت عین غناست. نگاه کنیم به مثال مامان میثم از خونواده سوار موتور و والیبال. این خونواده از نظر من اصلا محروم نیست. غنیه غنیه در عین نبود بعضی چیزها که برای دیگران ضرورت به حساب میاد.
من خانواده هایی رو دیدم که در عین وجود امکانات بسیار تفکر فرزندشون رو محروم بار میارن از بس که نداشته های خونواده رو بزرگ می کنند و گاه دل هم برای بچه طفلکیشون میسوزونن! عامیانه اما صریح اللهجه تر که بگم میگم اینها تفکرا گدا هستند. و بچه رو هم با ذهنیت یک گدا , یک موجود همیشه محتاج بار میارن.
در مورد سایر مسایل هم همینطوره.
مادر من از لوس شدن ما همیشه وحشت داشتند .چه زمانی که وسعت مال بود و دستشون کاملا باز بود و چه زمانی که نبود یک طور رفتار می کردند. و همین باعث شده بود که ما اصلا چیزی از نوسانات مالی تا مدتها چیزی نفهمیدیم. و همیشه هم توجیه فراهم نشدن بعضی خواسته های معدود همون اصل مادرم بود که بچه هر چی رو که دید نباید بخواد و والدین هم هرچی اون خواست نباید در اختیارش بذارن.
شاید برای همینه که من اصلا نگاه مثبتی به این خواستنها ندارم.
خونواده ای رو دیدم که هر چیزی هر چیزی که فرزند نوجوانشون بخواد آنا در اختیارش میذارن و این بچه از حالا شده یک مصرف کننده پول دور ریز وحشتناک. همش هم به این دلیل که مادرش دایم میگه :«خب بچه است و دلش میخواد !» خب این بچه کی قراره نخواستن رو یاد بگیره؟
برای ملکه شدن قناعت اصل اول به نظر من گوشزد کردن این نکته از همون خیلی کوچکی به بچه هاست که کسانی حتی حداقل ها رو هم ندارند. من وقتی راحت چند میلیون پول رو صرف تعویض مبلمان خونم می کنم در حالیکه میشه آلامد نبود و با همون قدیمیها سر کرد و اون پول رو به زخم یه بنده خدایی زد دارم به بچه ام وحشیانه خواستن (ببخشید ولی این کار به زشتی همین صفته در نظرم)و نیاز دیگران رو ندیدن رو یاد میدم.
اما اگر بچه الاهم و فی الاهم والدینش رو دید خیلی چیزها براش جا میفته.
خیلیها در بچگی اجازه نداشتند در کوچه موقع بازی و یا در مدرسه بعضی چیزهای خاص رو بخورندچیزهایی که بودار بوده یا قیمتش بالاتر از وسع متوسط خونواده ها یا نوبرونه ها رو. برای من این قانون به قدری سختگیرانه بود که من هنوز هم وقتی می بینم یک آدم بزرگ تو زنگ تفریح تو دفتر مدرسه داره موز میخوره ناخوداگاه یه تکون می خورم. انگار که برهنه در ملا عام ظاهر شده باشه. همین اصل نه چندان بزرگ به نظرم ریشه بعضی عادات بد موجود در بچه ها رو می کشه. خیلی چیزها باید مخفی بمونه چون ممکنه باعث حسرت خوردن دیگران بشه. این به نظر من مراعات حدود داشتن و نداشتنه و احترام به نداشتن و بدل نکردن اون به حس محرومیت. منظورم اینه که ما نه تنها باید القای محرومیت به فرزندمون نکنیم بلکه باید یاد بگیره که اون هم با رفتارش به دیگران القای محرومیت نکنه .
نمونه اش فرزند یک خونواده بسیار تحصیلکرده است که مادرش هی دایما جلوش براش دل میسوزنه که چرا باید از یک کشور غربی زندانی یک شهر کوچک در ایران شده باشد.
از کلاسهای مجهز و راحت اونجا رفته باشد تو کلاس محقر یک مدرسه غیر انتفاعی شهر
من فکر می کنم تنها ناقص بودن درک والدین نیست که بچه ها رو از دین فراری میده. البته منظورم هم این نیست که با شناخت ناکافی میشه فرزند خدامحور داشت. نه. اما صرف داشتن شناخت مکفی هم نمیشه بچه رو جذب دین کرد. حتما شما هم دیدین که حتی توی یه خونواده روحانی فرزند دینزده هست.
و از این قبیل کم نیستند چون رفتار والدین اصلا محمدی نیست. مبادا فکر کنین منظورم اینه که بین رفتار و گفتارشون تناقضه. نه ...اتفاقا به هر جزییاتی هم ممکنه عمل کنند ولی نه به شیوه معصومین ...
من این هفته این فرصت برام پیش اومد که با یک خونواده همراه باشم همیشه رفتارهای ناخوشایند و بعضا خلاف دین فرزندشون برام سوال بود حالا متوجه شدم که این دقیقا انعکاس رفتار والدینش است که بر اثر رعایت اداب مرسوم تو اونها مخفیه و توی بچه شون که مهارتهای اجتماعیش رشد نکرده آشکار شده.
میشه گفت رفتار ما هرچی باشه رفتار فرزندمون حالت تشدید شده اونه مهم اینه که کدوم قطب تو رفتار ما دست بالا رو داشته باشه شاید در مورد رفتار خدامحور این خوشبینانه باشه ولی شواهدی هست که منو ترغیب میکنه اینطور فکر کنم. یعنی اگر ما نهایت سعیمون رو بکنیم که محمدی خصال باشیم فرزندمون از ما محمدی خصالتر مبتونه باشه. اما بر عکسش هر چه ما باری به هر جهت باشیم فرزندمون باری به هرجهتتر میشه و نهایتا هم دین گریز.
راستش تو این بحثمون نباید دو موضوع رو با هم اشتباه کنیم. اموختن زبان دوم با دو یا سه زبانه شدن فرق می کنه.در زبان دوم کودک ابتدا به یک زبان شروع به صحبت می کند و پس از یادگیری اون یا در حین یادگیری اون زبان دوم رو یاد می گیره.اما دو زبانه شدن یک فرایند متفاوته. در دو زبانه شدن کودک قبل از اغاز کردن تکلم هر دو زبانی رو که در معرضش بوده با هم یاد می گیره. تحقیقات نشون میده کودکانی که در محیط دو زبانه رشد می کنند به نسبت همسنهاشون دیرتر زبان باز می کنند اما وقتی که شروع به صحبت کنند به هر دو زبان خواهد بود. من نمونه این چنینی چند تایی دیدم. در یک خانواده پاکستانی/اندونزیایی که در خانه به انگلیسی صحبت می شد و زبان خارج خانه هم المانی بود فرزند اول بسیار دیر شروع به صحبت کرد تا اونجا که یادمه در دو سالگی هنوز قادر به تکلم نبود. اما بعد انگلیسی رو شروع کرد و اردو رو هم می فهمید. فرزند دوم که به دنیا اومد والدین تصمیم گرفتند هر کدوم با اون به زبان خودشون حرف بزنند مادر اندونزیایی و پدر اردو و خواهر انگلیسی . و این بچه هر سه زبان را می فهمد . حالا خواهرش در کودکستان المانی هم یاد گرفته و والدینشون امیدوارند که به برادرش هم یاد بده.البته انصافا کار ساده ای نیست.مادر خود من با سه زبان بزرگ شده> زبان خانه. زبان همسایه ها و زبان مدرسه. و این در یادگیری زبان چهارم خیلی کمکش کرده با ذکر این نکته که عدم استعمال دو زبان اول باعث شده فقط اونها رو بفهمه. یعنی مادر من الان به راحتی نمی تونه با مادر بزرگم به زبان مادری صحبت کنه خیلی سخته براش تا یک جمله بسازه ولی من یقین دارم اگر یک مدت نه خیلی طولانی با مادربزرگم به زبان اصلی حرف بزنه دوباره راه می افته چون این خاصیت هر زبانی خصوصا زبان مادری است.
من هنوز زبان دیگه ای رو با محمد علی شروع نکردم اما اون در معرض سه زبان و یک گویش کم وبیش بوده و فکر می کنم تفاوتشون رو تشخیص می ده. وقتی به انگلیسی دور و برش صحبت میشه حالت راحتی داره اگر چه براش جالبه. اما چون کمتر در معرض المانی بوده پس از مدتی که المانی نشنیده بود و یکهو دوباره باهاش مواجه شد گیجی و ناراحتی رو تو رفتارش به وضوح می شد دید. اما نکته جالب اینه که عادی شدنش خیلی طول نکشید. من شنیدن قران و ادعیه رو شک دارم بشه در معرض بودن به حساب اورد چون تعامل زبانیی در این موارد صورت نمی گیره گوش اشنا میشه ولی ذهن ارتباطی بین اصوات و دنیای خارج بر قرار نمی کنه. یعنی اصولا ارتباط محذوفه در حالی که کودک از ورای ارتباط به زبان می رسه. بازخوردی هم که نمی گیره فقط صوت است و بس.
دوست من در 5 سالگی دخترش رو به المان اورد و دخترش در ده سالگی دقیقا با صحت یک المانی صحبت می کرد. به نظر بعضیها یادگیری زبان دوم در زیر 10 سال بسیار مفید و اسانه. والبته محیط رو نباید فراموش کرد مساله بعد غلط یاد گرفتن زبان در اولین یادگیریه که میتونه یک اشتباه رو بدجوری تو ذهن نهادینه کنه. پس تلفظ صحیح خیلی خیلی مهمه. اینجا معلم انگلیسی حتما باید یک گویشور انگلیسی باشد و نه یک انگلیسی اموخته.حالا شما تصور بفرمایید انگلیسی در ایران رو با تلفظهای ساوجبلاغی دانش اموزان که از تلفظهای زیمبابوه ای ما معلمهای انگلیسی گرته برداری ازاد شده است!
د عزیز
دوستان دلایلشون رو برات گفتند . البته به نظر من جسارتا یک ابهامی در پاسخ م جان هست. چون گفتند زندگی با کسی که دوستش نداریم از انواع رابطه نامشروعه. این کلمه دخالت شرع رو به ذهن میاره در حالی که استاد مزبور که ایشون ازش نقل قول کردند گویا جامعه شناس بودند و صلاحیت اظهار نظر در شرع رو تبعا ندارند که بخوان شرعی یا غیر شرعی بودن امری رو تعیین کنند. مگر اینکه منظورشون رابطه غیر قانونی باشه که باز هم اینجا اصلا مصداق نداره چون رابطه شون مادام که طلاق ثبت نشه قانونیه. شاید منظورشون از این واِژه رابطه ناپسند از دید اجتماعه. به هر حال واژه نا مشروع در این خصوص نارسا و نا مناسبه .
اما من مثل م فکر نمی کنم.
نه عرفا و نه شرعا زندگی دو انسان با هم که همدیگر رو دوست ندارند خیانت محسوب نمی شه.
این قبیل اظهار نظرها که اون رو خیانت معرفی می کنه اغراقهای احساسی یا اخلاقیه برای تاکید بر نا پسند بودن و نا خوشایند بودن این رابطه. در شرع که تکلیف معلومه. مادام که زن و شوهر پاشون رو از حریم وفاداری به هم هرچند بدون عشق بیرون نذارن خیانتی نکردند. مگر اینکه این عدم عشق باعث عمل زشت یکی از طرفین و جستجوی عشق در خارج حریم خانواده بشه که در این صورت باز خود نفس زندگیشون خیانت به هم نیست بلکه باعث خیانت به همدیگر شده.
در عرف هم کسی زندگی بدون عشق رو خیانت نمی دونه هر چند براشون متاسف میشند.
اما...
به قول احمد درباره الی یک پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه. مردها شاید بتونن بی عشق زندگی کنند ولی زنها عشق هوای تنفسشونه. وقتی ملاحظاتی مثل فداکاری برای بچه ها در میون نباشه من فکر می کنم بهتره آدم به نیاز و حق طبیعی و انسانیش که دوست داشتن و دوست داشته شدنه احترام بذاره و فکری برای پایان وضع ناگوارش بکنه. نه اینکه بی هیچ دلیل ارزشمندی یک رابطه بی ثمر رو حفظ کنه.
نظرات ()